موسسه فهیم

تاریخ و سیره

ضرورت بازخوانی زمینه های سیاسی ـ اجتماعی شهادت امام حسین علیه السلام

بسمه تعالی

ضرورت بازخوانی زمینه های سیاسی ـ اجتماعی شهادت امام حسین علیه السلام

حجت الاسلام و المسلمین سید ضیاء مرتضوی

11/10/89

 بسم الله الرحمن الرحیم. همگی شما دوستان اهل نظر، علم، فضل، خطابه و آشنا به تاریخ و به ویژه آشنا به اهداف قیام امام حسین(ع) هستید و بارها برای خوانندگان و مخاطبین خود، در اینباره سخن گفته­اید. سال­هاست که می­گوییم و می­شنویم که امام حسین(ع) با چه هدف و انگیزه­ای قیام کردند، بعبارت دیگر عوامل قیام حضرت چیست؟ خب این بحث خیلی مهمی است، نقش­آفرینی نوع نگاهی که ما به قیام امام حسین(ع) داریم، بسته به این است که به این سؤال چگونه پاسخ بدهیم. ولی بنظر می­رسد، حداقل در عرض آن و به یک معنا، با همین اهمیتی که پرداختن به قیام امام حسین دارد، ما به یک سؤال دیگر هم باید پاسخ دهیم. من اگر امشب بتوانم یک مقدار در اصل ضرورت پرداختن به این سؤال، که هر کدام از منظر تاریخی و اجتماعی قواعد خاص خود را دارند و شواهد خاص خود را می­طلبند، مطالبی بیان کنم، بصورت نسبی در آنچه مدنظر دارم، موفق خواهم بود. اگر حرکت امام حسین(ع) یک تصادف بود، اگر مرگ ایشان بر اثر تصادف بود؛ مثلاً بر اثر رعد و برق آسمانی، یا اینکه از خانه بیرون می­آمدند و کسی متعرض ایشان شده باشد و در درگیری با آن شخص، جان خود را از دست داده باشند، دیگر طرح این سؤال معنا نخواهد داشت. اگر توجه کنیم، بین رحلت پیامبر(ص) و شهادت حضرت، دقیقاً 50 سال فاصله است، حالا یکی دو ماه کمتر. کسانی هم که در برابر امام حسین(ع) ایستادند، برنامه­ریزی داشتند و حرکت حضرت را پیش­بینی کردند. همانطور که حرکت امام، اتفاقی نبود و بهرحال همراه با طرح و برنامه بود، در جبهه­ی مقابل هم همینگونه بود. حداقل آنقدر که تاریخ نشان می­دهد، مکاتبات و پیش­بینی­هایی آنها، نیروهایی که فرستادند و راه­هایی که بستند، مکه را که ناامن کردند، نامه­هایی که از شام آمد، عبیدالله را که از بصره به کوفه آوردند، همه از روی حساب و کتاب بوده است. لذا اگر بپذیریم که یک حادثه­ی اتفاقی نبوده، در فاصله­ی بین حداکثر 50 سال از رحلت پیامبر(ص) این قضیه اتفاق افتاده است. کسانی که در طرف مقابل بودند، از بورکینافاسو، استرالیا و یا کشورهای دیگر نیامده بودند. کسانی در همین کربلا بودند که نماز جماعت برقرار می­کردند. شعارهای آنها در ظاهر غیردینی نبود و اهدافی را که برای برخورد شدید با امام حسین(ع) ذکر می­کردند، در جهت منافع اسلام برمی­شمردند. سؤال این است که در طی این 50 سال، چه اتفاقی افتاده است که کسی مثل امام حسین(ع) صرف ­نظر از مقام امامت و عصمت ایشان، بلکه بعنوان شخصیتی که همه اذعان داشتند مورد توجه و محبت پیامبر(ص) بود (برغم این همه محدودیت­هایی که توسط بنی امیه و بنی عباس در نقل فضایل ائمه در تاریخ صورت گرفته است، ما الان می­بینیم که ده­ها و صدها روایت از پیامبر(ص)، هم به استناد آیات شریفه و هم در سخنانی که خود آن بزرگوار مستقیماً فرمودند، در بیان شخصیت ایشان وجود دارد)، کشته می­شود و خاندان او را به اسارت می­برند؟ حالا اگر بعدها هم بخاطر حفظ ظاهر، برخی ملاحظات را کردند، به خاطر خودشان بوده است. چه اتفاقی افتاده بود؟ مگر می­شود امت پیامبر، پسر او را به این شکل و نه در یک حادثه­ی اتفاقی و دعوای خانوادگی، به قتل برسانند؟ همانطور که امام صادق(ع) در روایت فرمودند «تعادینا فی الله». این برای مهم است، اگر ما بخواهیم به اهداف قیام امام حسین(ع) پی ببریم، تا به این سؤال به درستی پاسخ ندهیم، شواهد و قرائن ذکر نکنیم، به درستی به تاریخ مراجعه نکنیم و قواعد تحولات اجتماعی را مورد توجه قرار ندهیم، نمی­توانیم به این سؤال مهم که برای همیشه­ی تاریخ مفید است، پاسخ بدهیم. اینکه حضرت چه اهدافی داشتند، یک مسأله است و اینکه جامعه­ی اسلامی چگونه و چرا به اینجا رسید که کسی مثل ایشان را شهید کند، یک مسأله است. اینگونه نیست که «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا...» فقط در باب اصلاح جامعه باشد، اینکه یک وضعیت نامطلوبی وجود دارد و برای رسیدن به وضعیت مطلوب خود مردم هم باید حرکت کند، عکس این هم هست و از یک خواستگاه و آبشخور آب می­خورد. چه چیزی تغییر کرده بود؟ بنظر من اگر به برخی از محورها بپردازیم، هم تأکیدی است بر این نکته که عرض کردم، اینکه ضروت دارد ما علل تاریخی، سیاسی و اجتماعی این وضعیت را که به کشته شدن امام حسین(ع) انجامید، بازخوانی کنیم و هم بلاخره محورهایی را توضیح داده باشم. چه شد که امام حسین(ع) را کشتند؟ من برخی از عوامل را (که مطمئناً محدود به اینها نیست و بحث گسترده­ای است که در مجال محدود این جلسه نمی­گنجد و با وسع بنده تناسبی ندارد) عرض می­کنم. یک امر مشترک وجود دارد که نمی­خواهم آن را بعنوان عامل مطرح کنم. روشن است که پیامبر(ص) در ابلاغ رسالت و بیان دین ذره­ای کوتاهی نداشتند و آنچه که وظیفه­ی ابلاغ رسالت ایشان بود را انجام دادند. اما این به آن معنا نبود که همانگونه که می­خواستند، جامعه ساخته شود و مطلوب و خواست ایشان برآورده گردد. هم قواعد بیرونی و هم تاریخ و هم معرفی 12 وجود معصوم و منزه از گناه و اشتباه که امامت و مدیریت جامعه را بر عهده بگیرند و از هر جهت الگوی مردم باشند، نشان می­دهد که این جامعه به وجود افرادی نیاز داشت که راه پیامبر را ادامه دهند. و اگر هیچ دلیلی نداشته باشد، جز همین وقایع که لااقل در همین 50 سال اتفاق افتاد، شاهد گویایی است بر اینکه مطلوب و خواست پیامبر(ص) برآورده نشد. این یک نکته­ی کلی است که من نمی­خواهم روی آن بایستم.

محور اول، گسترش سرزمین­های اسلامی و چالش بزرگِ انقطاع نسل­ها است. می­دانیم که بعد از رحلت پیامبر(ص) سرزمین­های اسلامی چگونه گسترش پیدا کردند و چقدر به جمعیت مسلمانان افزوده شد، آن هم در دروه­هایی که متولیان تربیت و هدایت جامعه، شرایط مطلوبی نداشتند و به تعبیر فقهی مشروعیت شرعی و کلامی نداشتند. ابن ابی­الحدید در پایان شرح نهج­البلاغه، حدود هزار سخن مربوط به امام علی(ع) را علاوه بر آنچه که سید رضی آورده، نقل کرده است که برخی از اینها ثابت است و برخی نه، حتی در مورد برخی از آنها، ثابت شده که برای دیگران است. یکی از آن جملات این است «ما لنا و لقریش یخزمون الدنیا باسمنا» قریش با نام پیامبر و نام ما، دنیا را می­خورد «و یطعون علی رقائنا» اما گردن و کمر ما را، زیر بار حق­کشی و ستم خود له می­کنند. «فیا لِللّه و للعجب من اسم جلیل مسمی ذلیل» نام خیلی بلند و پرآوازه­ای است، اما واقعت آن که ما باشیم، دارد زیر دست و پا له می­شود. بر گرده­ی ما سوار شدند و اسب آمال و آرزوهای خود را می­تازانند. در همین شرح ابن ابی­الحدید، موضوع جالبی هست. یک وقت کسی به امیرالمؤمنین(ع) عرض کرد که «ارایت، لو کان رسول الله ترک ولداً ذکرا...» حالا اگر مسیر خلافت را عوض کردند، چون پیامبر فرزند ذکوری نداشت، با آن ذهنیتی که داشته، این سؤال را خدمت ایشان عرض کرد. «قال له قائل یا امیرالمؤمنین ارایت، لو کان رسول الله ترک ولداً ذکرا کقد بلغ الحلم و آنسه منه الرشد، اکان فی العرب تسلم الیه امرها؟ قال لا، بل کان تقتله ان لم یفعل ما فعلته» همان کاری که من کردم، اگر پسر پیامبر هم می­کرد، او را می­کشتند. آنها آمده بودند که مجالی به جانشین واقعی ندهند. چرا؟ «ان العرب کرهت امر محمد و حسدته علی ما آتی الله من فضله و سفالت ایامه» مدام منتظر بودند که پیامبر رحلت کنند، اما 23 سال طول کشید. «حتی قذفت زوجته» نسبت ناروا به همسر ایشان دادند، «و نفرت به ناقته» خواستند پیامبر را در همان جریان معرفی که هست، ترور کنند. «مع عظیم احسانه الیها» برغم اینکه پیامبر در حق این اعراب این همه خوبی کرده بود. «و جسیم مننه عندها و اجمعت مد کان حیا علی صرف الامر عن اهل بیته» از همان دوره­ی حیات پیامبر تلاش کردند که این مسیر را عوض کنند «و لو لا ان القریش جعلت اسمه ذریعه علی الرئاسه» اگر قریش اسم پیامبر را وسیله و ابزاری برای ریاست و سروری خود نمی­دیدند، «و سلم الی العز و الامره» اگر نام او را نردبان دستیابی به خواسته­های خود نمی­دیدند «لما ابدت فی الله بعد موته یوماً واحدا و لرتد فی حافرتها» بلافاصله برمی­گشتند «و عاد قارحها» حضرت تمثیلی بکار بردند، به آن حیوانی که رشد کافی کرده باشد، قارح می­گویند و اگر حیوانی به بچگی برگردد، جزع می­شود؛ یعنی اینها هم به دوران طفولیت و جاهلیت خود برمی­گشتند. «و باذلها بکرا» یعنی حیوانی که دندان درآورده است، به دوران بی­دندانی برمی­گردد. «ثم فتح الله علیه الفتوح فافرح بعد الفاقه» عرب وقتی که با فتوحات مواجه شد، بعد از آن دشواری­ها و تنگدستی­ها، ثروتمند شدند «و تمولت بعد الجوع و المخمصه» با خود گفتند نه، این اسلام چیز بدی هم نیست، از طریق این نهضت هم می­توان به اهداف و خواسته­های دنیوی رسید «فحسن فی عیونها من الاسلام ما کان سمجا» همین اسلامی که پذیرش آن برای آنها دشوار بود، «و ثبت فی قلوب کثیر منها من الدین ما کان مضطربا» وقتی که دیدند دنیا به طرف آنها روی آورده است، طرفدار دین شدند و آرامش پیدا کردند. «و قالت لو لا انه حق لما کان کذا ثم نصب تلک الفتوح الی آراء غلاتها» این تحلیلی است که امیرالمؤمنین ارائه می­کنند. این فتوحات را به پای اسلام ننوشتند، بلکه به نام غلات و فرماندهان و تدبیرهای شخصی خودشان نوشته­اند. ما اسلام را به این مرحله رساندیم و این فتوحات را به ثمر رساندیم. «وحسن التدبیر الامراء قائمین بها» وقتی وضعیت خوب شد «فتأکد عند الناس قوم و خمول آخرین» نزد مردمی که واقعیت و تاریخ را بدرستی نمی­دانستند و تبلیغات مانع آن بود، کاردانی و مدیریت برخی را باور کردند و یک عده­ای که نمی­فهمند و راه مدیریت درست را نمی­دانند، همانطور که در خطبه­های حضرت آمده، آنقدر نافرمانی کردند «حتی قالت قریش ان ابن ابی طالب رجل شجاع و لکن لا علم له بالحق و کنا نحن ممن خمل ذکره» ما جزء دسته­ای بودیم که یاد و نام ما فراموش شد «و خبت نار» آتش ما را خاموش کردند «ونقطع صوته وسیطه» صدا و آوازه­ی ما را از یادها بردند «حتی أکل الدهر الینا و شرب» گویا روزگار در کاسه­ی سر ما خورد و نوشید «ومزت السنون و الاحواء بما فیها» سال­ها گذشت «ومات کثیر ممن یعرف و نشأ کثیر ممن لا یعرف» خیلی از کسانی که معروف بودند و می­دانستند، مردند و نسل­ها و جمعیت­های جدید آمدند، آنها آدم­های شناخته شده­ و با اصل و نسب نبودند، افرادی نبودند که با ریشه­ی تاریخ اسلام پیوند خورده باشند «و ما اسا ان یکون الولد لو کانت» بر فرض که پیامبر هم پسری داشت، چه فایده و امیدی بود؟ «ان رسول الله لم یقربنی بما تعلمون من القرب النسب و لعمه بل للجهاد و نصیحه» مگر پیامبر بخاطر خویشاوندی من را نزدیک خودش قرار داد؟ و بعد ادامه­­ی فرمایشات حضرت. یک نمونه­ی آن قضیه شام است. شامی که منطقه­ی یکه تازی و ریاست مطلقه­ی بنی امیه (معاویه و یزید) بود، چه زمانی فتح شد؟ همه چیز مشخص است. در تاریخ آمده است که یک زمان معاویه در منبر امیرالمؤمنین را لعن می­کرد، شخصی پای منبر گفت «نظرت در مورد این کسی که معاویه او را لعن می­کند، چیست؟ گفت «احسبه کانه لس من لسوس فطن» خب شناختی نداشتند. بهرحال یک مشکل، گسترش سرزمین­های اسلامی با نوع مدیریت و حکومت و اداره کردنی که وجود داشت، بوده است و همچنین نسل­های جدیدی که بزرگ شده بودند و ارتباط درستی با 13 سال مکه و 10 سال مدینه نداشتند.

عامل دوم مسأله­ی تبلیغات سنگین و گمراه کننده­ و چهره­سازی­های جدید و تخریب چهره­ی اهل بیت بوده است. در همین سخنرانی معروفی که مرحوم ابن شعبه از امام حسین(ع) نقل کرده است، البته روایت داریم که امیرالمؤمنین هم فرموده باشند که اگر ایشان فرموده بودند، به طریق اولی شاهدی بر ادعای ماست، حضرت در آنجا تعبیر زیبایی بکار برده است که «فی کل بلد منهم خطیب الی منبره یصح» در هر شهر از شهرهایی که بنی امیه زده و تحت سلطه­ی حکومت بنی امیه است، یک خطیب در منبر آن شهر داد و فریاد راه انداخته است. چهره­های واقعی را تخریب کردند و چهره­های غیر واقعی را بزک کردند و تحویل جامعه دادند. حال المؤمنین، کاتب وحی، جانشین پیامبر، خلیفه­ی رسول الله! امیرالمؤمنین در همین قسمتی که ابن ابی الحدید نقل کرده است، بعنوان نمونه این جمله را یاداشت کردم که «کنت فی ایام رسول الله(ص) کجزء من رسول الله ینظر الی الناس کما ینظر الی الکواکب فی افق سماء» چگونه در آسمان به ستاره­ها می­نگرند؟ مردم در دوره­ی پیامبر به من اینگونه نگاه می­کردند و به این صورت مورد توجه بودم، اما «ثم غضب دهر منی» روزگار من را پایین آورد «فغر نبی فلان و فلان» اشاره به شیخین دارد. در مرحله­ی بعد «غرنت به خمسه انسلهم عثمان» در شورای 6 نفره­ای قرار داده شدم، در کنار 5 نفر که بهترین آنها عثمان بود، باز روزگار به این هم بسنده نکرد «ثم لم یرضی الدهر لی به ذلک حتی عرضلنی فجعلنی نظیر و ابن النابغه، لقد استن فالفصال حتی الغرعا» فصال جمع فصیل است. کره شترها و گوساله­هایی که از شیر گرفته می­شوند، نیازی به مادرشان ندارند و مدام به این طرف و آن طرف می­روند «لقد استن فالفصال حتی الغرعا» غرعا جمع غریع است. آن کره شتر یا کره اسبی که بیماری گرفته (اینجا تعبیر به کورک کردند) و باید یک جا بنشیند و نمی­تواند حرکت کند، هم به وسط میدان آمده و به این طرف و آن طرف می­رود. وقتی دوره­ی امیرالمؤمنین اینگونه بود، دوره امام حسن و امام حسین چگونه بوده است؟ چون شیب انحراف بیشتر می­شده است، نه اینکه کمتر شود. امیرالمؤمنین در یکی از نامه­هایی که به معاویه در باب همین تبلیغات نوشته است، می­فرمایند «لاریت الجیل من الناس کثیر» جمعی از مردم را گرد آوردی «خدعتهم بغیرک» فریب­شان دادی «والقیت موج بحرک تغشاهم ظلمات» تاریکی­ها آنها را فرا می­گیرد «وتتطلاتم به الشبهات» این جمعی که دنبال خودت راه انداختی «فجازوا عن وجهتم و نکسوا علی اعقابهم و تولوا علی ادبارهم و اولوا علی احسابهم» اوصاف آنها این است «الا من فاع من اهب البصائر» الا یک جمع اندکی که اهل بصائر بودند و همراه تو بودند، وقتی به ماهیت تو پی بردند «فانهم فارقوک بعد معرفتک و حربوا الی الله من موازرتک اذ حملتهم علی السبع وادلت بهم عن القصر فتق الله یا معاویه فی نفسک و جاز بالشیطان قیادک و فان الدنیا منقطع عنک العنت و الآخره قریبه منک» جمعی همراه معاویه از شام آمدند، تبلیغات گمراه کننده­ای بود و چهره­ای از معاویه درست کردند. مردم جمع شده بودند و پیراهن عثمان را به منبر مسجد شام زده و انگشت قطع شده­ی عثمان را آنجا چسبانده بودند. سوگواری­های زیادی براه انداخته بودند و قاتل عثمان را مستقیماً امیرالمؤمنین یا یاران ایشان می­دانستند که امیرالمؤمنین آنها را پناه داده و جزء خواص خود کرده است.

محور سوم استفاده­ی بنی امیه از حربه­های به ظاهر دینی و مذهبی است، که سابقه­ی تاریخی آن را هم در قرآن دیده­اید «و قال فرعون ارونی اقتل موسی ولیدع ربه انی اخاف ان یبدل دینکم» منطق فرعون هم این بود که در مقابله با حضرت موسی(ع) «انی اخاف ان یبدل دینکم او ان یظهر فی الارض الفساد». خب این شعارهایی که در صحنه­ی کربلا داده می­شد، اینگونه نبود که فقط در جبهه­ی امام حسین(ع) سخن از بهشت، جهنم، خدا و پیغمبر باشد، مشابه همین شعارها و چه بسا با صدایی بلندتر در آن طرف داده می­شد. این جمله­ی عمر بن سعد که «یا خیر الله ارکبی و بالجنه ابشری» حجاج بن یوسف هم در مقابله با خوارج، این جمله را برای تحریک یاران خود گفت. لااقل بخش اول آن، حدیث پیغمبر است که عمر سعد این را بکار می­گیرد. وقتی مسلم بن عقیل(ع) را مجروح و اسیر کردند و به دارالاماره بردند، ابن زیاد به ایشان می­گوید «بما عطیت الی هذا لبلد شتت امرهم و فرقت کلمتهم و رمیتهم بعض علی بعض» آمدی اینجا، مردم را به جان هم انداخته­ای؟ جناب مسلم هم جواب می­دهند «لست لذلک عطیت» یعنی اینگونه جامعه را فریب می­دادند، همان چیزی که خودشان مستحق آن بودند را به جبهه­ی مقابل نسبت می­دادند و مردم هم فریب می­خوردند. «لست لذلک عطیت هذا البلد ولکنکم اظهرتم المنکر و دفنتم المعروف و تأمرتم علی الناس من غیر رضا» بدون رضایت مردم، سوار بر آنها شده­اید «و حملتموهم علی غیر ما امرکم الله به و امرتم فیه باعمال کسری و قیصر، فاعطیناهم لنأمر بالمعروف و ننهی عن المنکر و ندعوهم الی حکم الکتاب و السنه و کنا اهلاً لذلک...لن تزل الخلافه لنا قتل امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب و لا تزال خلافه لنا فانا قهرنا علیها انکم اول من خرج علی امام الهدی» ما خروج نکردیم، بلکه شما خروج کردید «و شق اصل المسلمین و اخذ هذا الامر القصا و نازع اهله بالظلم و العدوان» عنایت دارید که مرحوم سید رضی نامه­هایی را در نهج البلاغه آوردند، مخصوصاً نامه­هایی که خطاب به معاویه است، نوعاً ابن ابی الحدید نامه­ی مقابل آن را که از طرف معاوبه فرستاده شده، آورده است و این جالب است که انسان هر دو اینها  را با هم ببیند. از جمله نامه­ی 64 امیرالمؤمنین، معاویه در نامه­ای که به حضرت می­نویسند، واقعیت را 180 درجه برعکس نشان می­دهد. اگر او در یک نامه همه چیز را برعکس نشان می­داد، در تبلیغات علنی خود هم این کار را می­کرد و این نامه نشان از همان بوده است. حتی تا این مقدار که «مگر پیامبر نگفته است که آدم در مدینه بماند، مدینه زنگار قبل ها را از بین می­برد، تو چرا مدینه را ترک کردی و به کوفه آمدی و مردم را به جان هم انداختی؟» اگر بعد از قرن­ها کسانی به اسم عالم، مورخ و محدث پیدا می­شوند که اینگونه سینه چاک می­دهند، هزینه می­کنند و علم خود را در خدمت توجیه رفتار معاویه و یزید، قرار می­دهند، خیلی روشن است که دستگاه تبلیغانی بنی­امیه چکار کرده است. حالا شاید مبالغه باشد، در تاریخ گفته­اند که 70 هزار منبر، نه، حالا هفت هزار، نه، حالا 700 منبر که بوده است. «فی کل بلد منهم خطیب علی منبره یصح» که در توجیه دینی و مذهبی تمام برخوردها، رفتارها و حتی کشتن و به قتل رساندن حجر و در دفاع از یزید و عبیدالله بن زیاد مطلب نوشته­اند، اینها را که عوام ننوشته­اند. ابن عربی، نه ابن محی الدین که بزرگوار بوده است، بلکه ابن العربی (که مربوط به قرن پنجم و ششم است) یک کتاب به نام «العواصم من القواصم» دارد که در باب توجیه­گری رفتارهای مورد شبهه و مورد اشکالِ صحابه­ی پیامبر است. ایشان یزید را هم بعنوان یکی از صحابه معرفی کرده، با اینکه در دوره­ی عثمان به دنیا آمده است! ملاحظه می­شود که به نام دین و پیامبر و سنت او، در دفاع از یزید و تخطئه­ی حرکت امام حسین(ع) و حتی به اسم علاقه و اظهار محبت به امام حسین(ع)، چگونه تاریخ را عوض می­کنند و در تبلیغات خود چهره­سازی می­کنند. نه فقط در دوران بنی­ ­امیه، بلکه بعدها هم این کار را می­کنند، این جریان را به نام فقه، دین، کلام و تاریخ تطهیر می­کنند. محب الدین خطیب همان نویسنده­ی «الخطوط العریضه­» که علیه شیعه نوشته شده است، حواشی داغ­تری بر این کتاب دارد و بد نیست که آن را مطالعه کنید. کسانی که می­خواهند علیه تشیع کار کنند، این کتاب را قربه الی الله در سایت­ های خود گذاشته­اند! خب من برخی از آن موارد را می­خوانم: ایشان در دفاع از معاویه نوشته است «فان قیلت فقد قتله حجر بن عدی و هو من الصحابه مشهور بالخیر صبراً اصیلاً بقول زیاد» به صرف گفته­ی زیاد بن ابی، جناب حجر را کشت، کار معاویه چطور قابل دفاع است؟ «و بحثت الیه عایشه فی امره فوجدته قد بقتله» عایشه هم پیکی فرستاد تا توصیه­ی حجر را کند، ولی حالا به تعبیر ایشان پیک دیر رسید. حالا اگر کسی به معاویه اشکال کند که چرا این کار را کردی «قد علمنا قتل الحجر کلنا و الختلفنا» خلاصه قبول داریم که حجر را کشته است، اما اختلاف داریم «و قائل یقول قتله ظلما و قائل یقول قتله حق» حالا ما که مورخ هستیم باید بررسی کنیم. بعد وارد این بحث های ان قلت طلبگی می­شود «فان قیل الاصل قتله ظلما الا اذا ثبت علیه ما یوجب قتله» آیا اصل این است که طرف را ظالمانه کشتند؟ ایشان پاسخ می­دهد که نه «الاصل ان قتل الامامه بالحق» وقتی حاکم مسلمین کسی را کشت، اصل این است که به حق کشته است «فمن الدعا انه بالظلم فعلیه الدلیل و لو کان ظلما محض لما بقی بیت الا لعن فیه معاویه» در حالیکه بالای تمام درهای مساجد شهر بغداد نوشته شده است «خیر الناس بعد رسول الله ابوبکر، ثم عمر، ثم عثمان، ثم علی، ثم معاویه قال المؤمنین رضی الله عنهم». آنوقت این محب الدین خطیب که بر این کتاب حاشیه زده است، در دفاع از کشته شدن حجر، می­گوید «زیاد سخنرانی می­کرد، «فحسبه حجر» حجر بلند شد و اعتراض کرد و سنگ ریزه به سمت زیاد پرتاب کرد، «و حسبه اخرون معه» او که چند تا سنگ پرتاب کرد، دیگران هم این کار کردند، «فکتب زیاد الی معاویه یشهو بغی الحجر علی امیره فی بیت الله» که خلاصه این کار را در مسجد کرده است، «وعد ذلک من الفساد فی الارض و کتب معاویه الی الزیاد ان سرح به الیه» او را نزد من بفرست «فلما جیء به الی المعاویه امره بقتله فالذین یرون ان معاویه قتله بحق یقولون ما من حکومت فی الدنیا تعاقب» این نظریه پردازی سیاسی، تاریخی و اجتماعی محب الدین خطیب برای توجیه قتل حجر بن عدی است. «ما من حکومت فی الدنیا تعاقب باقل من ذلک من یحسب امیره و هو قائماً یخطب علی المنبر فی المسجد الجامع» این هم به جای دیگری مربوط بوده، اتفاقی نبوده است، «مندفع بعاطفه الحزبیه و التشیع» انگیزه­ی او این بوده است، وابسته به رافضی­های شیعه بوده است. «والذین یعارضونهم» اینهایی که می­گویند کار بدی کرده است «یذکرون فضائل الحجر و یقوم کان ینبغی لمعاویه ان لا یخرج عن سجیته من العلم و سعه الصدر من المخالفین» طرفداران آن جواب می­دهند «بان معاویه یملک الحلم و سعه الصدر عند البغی علیه فی شخص» اگر شخصی باشد و کسی به معاویه اهانت کند، باید حلیم و صبور باشد و تحمل کند «فاما البغی علی الجماعه فی شخص حاکمها و هو علی منبر المسجد فهو ما لا یملک معاویه ان یتسامح فیه و لا صییما فی مثل الکوفه التی اخرجت بعدد الاکبر من اهل الفتنه الذین بغوا علی عثمان بسبب من هذا التسامح» همین تسامحات باعث شد که بر عثمان خروج کنند و او کشته شود. «فکبد الامه من دمائها و و صمعتها و سلامت قلوبها و مواقف جهادها تضیعات الغالیه» خود ابن العربی نقل می­کند «لکن حجر فی ما یقال رای من زیاد امور المنکره فحسبه» امور منکره را از زیاد دیده بود و در همان مسجد سنگ ریزه به او پاشید «و خلائه و اراد ان یقیم الخلق بالفتنه» ادعای آنها این است. «فجعله معاویه ممن سعی بالارض فسادا» گفت که این مفسد است و او را به شهادت رساند. ببینید برای کشتن امام حسین(ع) به چه احادیثی تمسک می­کنند، سؤال ما این بود که چه چیزی عوض شد تا این جامعه بپذیرد که امام حسین(ع) را با این وضع به شهادت برسانند؟ محمد عزه دروزه یک صومعه­ای دارد، اما حالا به دلیل بدطینتی، بدفهمی یا کج فهمی در دفاع یا تخطئه­ی رفتار امام حسین(ع)، مطالبی نقل کرده و تکه ­هایی را آورده است. از جمله می­گوید «فاذا کان الحسین ابا عن یستسلم لیدخل فیما دخل فیه المسلمون» وقتی امام حسین کله شقی کرد «و قاوم بالقوه فمقابلته و قتاله سار من الوجهه الشرعیه و الوجهه السیاسیه صائقا» جایز است «قد یقول قائل الم یکن من الواجب علی یزید و بتالی علی ابن زیاد ان یقبل من الحسین قبول احد شروطه» بعد هم می­گوید نه، امام حسین شرطی نگذاشته بود که گاهی در تاریخ آمده است که امام فرمودند من را رها کنید، تا به سرزمین­های دیگری بروم. اصل آن را رد می­کند که نه، چنین چیزی هم ثابت نیست و او فقط می­خواسته مقابله کند و یزید حق داشته است که این کار را کند. نه تنها رفتارهای زشتی که با خاندان امام کردند را انکار نمی­کنند، بلکه آن را برعکس می­کنند که نان و آب دادند و احترام کردند، در همین کوفه چقدر رعایت حال ایشان را کردند، اصلاً ابن زیاد قاتل امام را کشت، گفت «تو کسی را کشتی که بهترین آدم روی زمین بود»! تبلیغات اینها را به نام دین ببینید. در جای دیگر همین ابن العربی می­گوید «و ما خرج الیه احد الا بتأویل و لا قاتلوه الا بما سمعوا من جده المهیمن علی الرسل» هر کسی هم که به جنگ امام آمد، یک توجیه داشت، اجتهاد کردند و تأویل داشتند «و لا قاتلوه الا بما سمعوا» اگر هم کشتند، بر اساس همان گفته­های جدش بود، چون در تاریخ ثابت نیست که شریح گفته باشد «خرج علی دین جده» گویا این را به شریح نسبت دادند، احتمال دارد که شریح چنین چیزی گفته باشند، اما تاریخ سندی ندارد، ولی اینها سند امثالی مثل شریح­ است، شریح­ قاضی­هایی که اینگونه بعد از شهادت امام حسین، رفتار امام حسین را توجیه می­کنند. وقتی جامعه اینطور بود، آیا دستگاه بنی­امیه این کار را انجام نمی­داد؟ عرض کردم که در کربلا نماز جماعت خواندند «و ما خرج الیه الا بما سمعوا من جده المهیمن علی الرسل المخبره بفساد الحال المحذر عن الدخول فی الفتن» پیامبر دستور به پرهیز داده بود «و اقواله فی ذلک کثیره منها ما روای مسلم عن زیاده بن علاقه عن فرجه ابن شریح قوله (ص) انه ستکون هنات و هناک فمن اراد ان یفرق امر هذه الامه و هی جمیع فضربوه بالسیر کائن من کان فما خرج الناس الا بهذا و امثالهم» مردم دلیل داشتند که علیه امام حسین خروج کردند، این احادیث توجیه آنها بود. وظیفه­ی آنها بود و به آن مأمور بودند «و لو ان عظیمها و ابن عظیمها و شریفها و ابن شریفها الحسین یسعه بیته» در خانه­ی خود نشسته بود «او زیعت او ابله و لو جاعل الخلق یطلبون له بالحق و جمله ابن عباس و ابن عمر لم یلتفت الیهم» اگر به مردمی که او را دعوت کرده بودند، اعتنایی نمی­کرد «و حذرهو ما انذر به النبی» و انذار پیامبر در ذهنش باقی بود «و ما قال فی اخیه و رای انها قد خرجت ان اخیه و معه جیوش الارض و کبار الخلق و یطلبون فکیف ترجع الیه بالاوباش الکوفه» برادر او که سپاه و لشگر داشت، آن رفتار را با او کردند، حال چه رسد به اینکه اوباش کوفه بخواهند امام را یاری کنند؟ «و کبار صحابه ینهونه عنه» بزرگانی چون ابن عباس نهی می­کردند که نمونه­های آن را آوردیم. «و ما ادری فی هذا الی التسلیم لقضائه الله» در اینجا روضه هم می­خواند «و الحزن الی سبط نبی الله (ص) بقیه» فقط باید نارحت باشیم که امام حسین به این دلسوزی­ها توجه نکرد و به این احادیثی که از جد بزرگوارش نقل شده بود، هیچ اعتنایی نکرد. بعد از این هم مستقیماً از یزید دفاع می­کند که الان از آن جملات صرف نظر می­کنم.

محور چهارم تضعیف شدید قدرت تفکر جامعه، با تبلیغات وسیع و سلب آزادی فکر و بیان بود. کوفه مهد تشیع بود، اما وقتی عاطفه­ی آنها بر منطق و فکر آنها برتری پیدا می­کند و نمی­توانند تصمیم درست بگیرند و تحلیل درست داشته باشند، وقتی فرصت فکر کردن به آنها داده نمی­شود، نتیجه­­اش این می­شود. گویا این قضیه پیش از عاشورا، 3-2 بار اتفاق افتاده است، چون هم در مواجهه­ با فرضدت، وقتی امام حسین از او سؤال کرد، این مضمون را عرض کرد و هم در جایی دارد که وقتی دو نفر از کوفه خارج شدند و امام از وضع کوفه سؤال کرد، مشابه این جمله را گفتند و این نقلی که من عرض می­کنم، در مواجهه­ با 4 نفری است که از کوفه خارج شدند و در یکی از منازل به امام رسیدند و حضرت از آنها وضع کوفه را سؤال کرد، که گفتند «ام الاشراف فقد اعظمت رشوتهم» عظمت هم نقل شده است «و ملعت قرائرهم» منظور از قرائر خورجین­ها است، اشراف خورجین­های خود را پر کردند «لیستمال قدهم» تا حکومت دل آنها را بدست آورد «و تستنزل نصایحهم» تا خیرخواهی آنها را متوجه حکومت کنند «فهم علیک عربا واحدا» به آنها هیچ امیدی نیست و اشراف بطور یکپارچه علیه شما هستند «ما کتبوه الیک الا لیجعلوک سوق و مکتبا» اگر نامه­ی دعوتی هم نوشتند، هدف آنها این بود که شما را محل درآمد خود قرار بدهند، حالا که حکومت پول را می­پردازد، شما را رها کردند و پسرعم شما را کشتند. منظور من جمله­ی دوم است که معلوم می­شود آنها آدم­ها فهمیده­ای بودند و وضعیت کوفه را درک می­کردند «و اما سائر الناس بعده...» یعنی هنوز یا بعد از آنها «فافعتدهم تحتی الیک و سیوفهم قده مشهوره الیک» این جمله­ای است که بارها عرض کردم. چه می­شود که یک جامعه­ای مثل مردم کوفه دلشان با کسی باشد، اما شمشیرشان علیه او باشد؟ این سلطان دلی که معذور شده است، او گریه می­کند، اما گریه­ای که دیگر اثری ندارد. جامعه­ای که از فکر تهی شده است، نمی­توانند درست فکر کنند و اوضاع را تحلیل کنند. ابن زیاد و یزید مسلط هستند، نمی­توانند تحلیل کنند که چگونه با تحقیر با آنها رفتار می­شود. وقتی نمی­توانند بدرستی موقعیت خود را تحلیل کنند، از این دل و از این اشک و آه چه کاری ساخته است؟ بعد از عاشورا این جمله­ی معروف که در روضه­ها خوانده می­شود، هم در فرمایشات زینب کبری(س) و هم بصورت مختصر در فرمایشات حضرت علی بن الحسین(ع) آمده است. بعضی از کوفیان پس از مشاهده­ی اسارت خاندان پیامبر گریه می­کنند، «فجعل اهل الکوفه ینوقون و یبکون» شروع به گریه و ماتم­سرایی کردند و واقعاً هم بخاطر این وضعیت گریه می­کردند «فقال علی ابن الحسین(ع) اتنوقون و تبکون فمن قتلنا» گاهی در صفحه­ی حوادث می­بینیم که فرد شخص را کشته و بعد در تعریف و بازسازی قتل می­گوید «پس از کشتن بر سر جنازه گریه کردم» قاتل برای مقتول گریه می­کند. البته همه­ی مردم کوفه اینگونه نبودند و انسان­های خوبی هم بین آنها بودند. امام سجاد آنها را توبیخ می­کند و می­فرمایند شما که به خاطر ما گریه می­کنید، پس چه کسانی اهل بیت پیامبر را کشتند؟ در اینجا هم قاتل برای مقتول گریه می­کند.

محور پنجم فشار اقتصادی و گرفتار کردن مردم به دشواری روزمره­ی زندگی بود. مردم کوفه و حتی شهرهای دیگر فرصت فکر کردن ندارند، چون گرفتار هستند. حتی اگر فکر کنند و بفهمند، علایق زندگی مانع از این می­شود که تصمیم درستی بگیرند. می­بینند اگر از امام حمایت کنند، همین درآمد و وضعیت فعلی را هم از دست می­دهند. همه که مانند جناب سلمان و ابوذر نیستند. لذا یک مقدار که امام را همراهی کردند، کنار رفتند. بعد از نماز جماعت عشاء، بیش از چند نفر در کنار حضرت مسلم باقی نماند. چرا؟ یک علت همین بود، به فرمایش امام حسین (ع) در همان خطابه که مردم جامعه را تقسیم می­کند (حالا اگر این جملات برای امیرالمؤمنین باشد، به طریق اولی دلالت می­کند) «فمن بین مستدعد مقهور و بین مستضعف علی معشیته مغلوب» مردمی که به بیگاری و بردگی کشیده شدند، مغلوب هستند یا دسته­ی دیگری که در زندگی روزمره­ی خود مغلوب هستند، از این مردم چه انتظاری می­توان داشت؟ آقای باقر شریف که معروف به قرشی است، وضعیت اقتصادی کوفه، اختلاف طبقاتی کوفه را بررسی کرده است. بخش اشرافیت که «غرقت فالوراء العریض» ثروت گسترده «فقد من احد دوله امویه ایام عثمان و المعاویه العباد و الامتیازات الخاصه فقد فاغنی علی الحساب ضعفاء و المحرومین» از مال ضعفا و محرومین ثروتمند شدند که از بین آنها اشعث بن قیس و امر بن قریس را ذکر می­کند که ثروتمندترین فرد در کوفه بوده و همچنین فرمانده­ی نیروهای نظامی عبیدالله بن زیاد بوده است. همچنین شبث بن ربعی که جزء طرفداران مسلم بود، ولی بعداً ایشان را رها کرد و دیگران را هم از اطراف ایشان گریزان کرد. اینها طبقه­ی اشراف بودند که از کیسه­ی محرومین می­خوردند. اما بقیه­ی مردم که مورد نظر است «و اما الاکثریه صائقه فی المجتمع الکوفی فکانت مرتبط بدوله تتلقی مواد المعاشیه منها باعتبارها ان مؤسس الرئیسی لدوله فهی التی تقوم بالانفاق علیها و قد آنا بعضهم الحرمان و بعضهم العسر» مردم گرفتار بودند «و قد صور شاعر الاسدی» آقای قرشی شاعری از بنی اسد را ذکر می­کند «سوء حیات الاقتصادیه بقصیده یمدح یعض امناء الکوفه» چون فرد محتاجی بوده است، برای یکی از سران کوفه قصیده و مداحی می­گوبد. شعر جالبی است، چون با یک انعطاف­پذیری و عاطفه­ی خاصی همراه است تا آن فرد را وادارکه نیاز او را برطرف کند. وضع زندگی خود را بگونه­ی زیبایی تصویر کرده و به او می­گوید اگر کمکی نکند، از گرسنگی خواهد مرد. شوقی زید کتابی به نام «التطور و التجلیل فی الشعر الاموی» دارد که تحولات شعر دوره­ی اموی را بررسی کرده است. در آنجا یک نکته­ی کلی آورده است و می­گوید «انعکاسی از وضع اجتماعی و اقتصادی مردم در این اشعار وجود دارد» چون شعر هم انعکاسی از وضعیت موجود اجتماعی است. نوشته است «و من هنا ارتفع صوت المال فی القصیده الامویه و حتی الجوانب قید القلیله منها فقد کان اساسیه فی حیات الناس» جنبه­های اقتصادی مسئله­ی کم اهمیتی در زندگی مردم نبود «فطبیعی...» اگر در زندگی مردم امر اساسی است «فطبیعی ان یکون اساسیه فی فنهم..» یعنی در هنرشان «وشعرهم الیس دعامت حامه من دعائم الحیات» آیا وضع اقتصادی و معشیتی مردم یک ستون مهمی در زندگی نیست؟ «فلم لا یکون دعامت حامه من دعائم البناء الفنی» اگر وضع اقتصادی و زندگی مردم یک رکن در زندگی اجتماعی آنها است، خود را در شعر و هنر نشان می­دهد. «کانه یسمر فی قائم الحیات و شعر لانه الشعر انما هو تعبیر ان الحیات» این اشعار گویای وضع زندگی مردم است. آقای جمال علی کتاب «تاریخ قبل از اسلام» را نوشته است و عمده­ترین منبع او، همین کتاب­های لغت است، چون در این کتاب­های لغت خیلی از این اشعار و ضرب المثل­ها آمده است و قتی الفاظ را معنا کردند، گویای وضعیت دوره­ی قبل از اسلام است. تعبیری که ایشان دارد، این است که بعضی از شعرها وضع زندگی مردم را نشان می­دهد. این امر ممکن است در زندگی امروز ما هم ملموس باشد. انسانی که گرفتار است و به 3-2 شغل در جامعه اشتغال دارد، کمتر فرصتی برای فکر کردن به اهداف و اشعار امام حسین دارد.

محور ششم، تشدید و گسترش جبر امنیتی و اختناق شدید است. این امر از دوره­ی عثمان شروع شده بود، البته برخی از امرای قبلی هم اهل خشونت بودند. این امر گسترش پیدا کرد و در دوره­ی معاویه بیشتر شد تا اینکه به دوره­ی حکومت یزید و بویژه ابن زیاد رسید. مکرر در تاریخ آمده است که «ابن زیاد کان یقتل علی الظن و التهمه و یاخذ البری بالصغیر» یک پیک امام به بصره رفته بود و 3 نفر هم به کوفه آمدند، که هر 3 دستگیر شدند و به شهادت رسیدند. یزید نامه­ای به ابن زیاد نوشت «و قد بلغنی ان الحسین بن علی قد عزم علی المسیر العراق» به من خبر رسیده که حسین بن علی تصمیم گرفته به عراق برود. «فزعل مراصد و المنازل» کاملاً کنترل کنید و هیچ جا از رصد نگهبانان و ناظرین تو پنهان نماند «واحترس» نگهداری و مواظبت کن «واحبس الی الظن» هر کسی را که احتمال دادی مخالف ماست و دل در گرو حسین بن علی دارد، دستگیر و زندانی کن. «و اکتب الی فی کل یوم بما یتجدد لک من خیر و شر» هر روز هم من را از گزارش روزانه چه خوب و چه بد آگاه کن و با پیک نزد من بفرست. من احتمال می­دهم این مبالغه باشد، ولی در تاریخ آمده است که ابن زیاد 12 هزار نفر را دستگیر کرده است. بنظر می­رسد که به نسبت جمعیت و زندان­هایی که بوده، این مقدار مبالغه آمیز است، ولی بهرحال گویای بخشی از واقعیت است که ابن زیاد جمعیت زیادی را دستگیر کرده بود و هر کسی را که احتمال می­دادند و خبرچین­ها می­گفتند، دستگیر می­کردند. اما نقل شده است که ابن زیاد 400 نفر از اعیان را که یکی از آنها مختار بود، دستگیر کرد.

غیر از این عواملی که عرض کردم، اگر دوستان مراجعه کنند، حتماً عوامل و نکات دیگر و با شواهد بهتری پیدا خواهند کرد. ما باید در کنار پرداختن به اهداف قیام امام حسین (ع)، به تحولات اجتماعی، سیاسی و تاریخی که در تاریخ برجا مانده است، هم بپردازیم و اینها را قرینه­ی هم قرار بدهیم و تحلیل کنیم که چه می­شود یک جامعه مثل جامعه­ی پیامبر(ص) در عرض کمتر از 50 سال، به این وضعیت میرسد که بهترین خلق خدا را با فجیع­ترین وضع، آن هم به نام دین، مسلمانی و با شعارهای بظاهر دینی و مذهبی به شهادت می­رسانند. حالا ما برای دلخوشی خود می­گوییم که قیام امام، منشاء قیام توابین و غیره شد، البته توابین کار خوبی کردند، اما اینها در حد و اندازه­ی عکس العمل یک جامعه­ی اسلامی نسبت به شهادت امام حسین(ع) نبود. اگر بنا بود که هدف قیام امام محدود شود به اینکه یک عده بعد از چند سال برخیزند و انتقام بگیرند، حکیمانه نبود. حضرت طول تاریخ را در نظر گرفتند، هم وضع موجود و هم وضع آینده را در نظر گرفتند. اما خود همین امر منشاء سؤال است که چرا آن عکس العمل لازم، پس از شهادت امام حسین (ع) آنگونه که انتظار می­رود، نیست؟ گاهی در یک جامعه به یک شخص بزرگ و مرجع در یک روزنامه­ اهانت می­شود و این منشاء یک انقلاب و حرکت می­شود، گسترش پیدا می­کند، حکومت عوض می­شود، حکومت نامشروع برکنار و حکومت مشروع جایگزین آن می­شود. اما در قیام امام حسین(ع) تاریخ نقل نکرده است که متناسب با آن جنایتی که علیه ایشان شد، حرکتی اتفاق بیافتد. مرحوم سیدمحسن امیر در «اعیان الشیعه» در دفاع از کوفیان بیان کرده که «فقط اوباشی جمع شدند، والا متن شیعه در کوفه بود و آنها همه محب بودند و این نسبت ناروایی است که آنها افراد بی­وفایی بودند» حتی اگر ما ندانیم که ترکیب مردم کوفه چگونه بوده و در تاریخ هم نقل نشده بود که آنها چه رفتاری داشتند و اینکه حضرت زینب و امام سجاد (ع) مردم کوفه را مورد سرزنش قرار می­دهند، باز در آن جامعه­ای که در حدود 50 سال، اینگونه تغییر کرده و شاهد تبلیغات اموی بوده و منابع در اختیار ظلم است که دین را در خدمت خود گرفته­اند، اصلاً بصورت طبیعی نتیجه­ای غیر از این می­توانست داشته باشد؟ همه در کربلا می­دانستند، 80- 70 نفر که بیشتر نبودند، چرا برای محاصره و کشتن امام و یارانشان حداقل 4 هزار نفر آمدند که تا 35 هزار نفر هم گفته شده است؟ مرحوم صاحب جواهر تا 35 هزار نفر را ذکر کرده است. مورخین آوردند و نقل­ها مختلف است. برخی هم توجیه کردند که چون دسته­های مختلف می­آمدند، هر کسی که آن بخشی که خودش دیده را گزارش کرده است. کشتن 70 نفر که به این تعداد نیاز ندارد. در روایتی هست که در توضیح روز تاسوعا و عاشورا، روزی است که جمعیت زیادی به ابن زیاد ملحق شدند و سپاه عمرسعد و ابن زیاد خوشحال شدند، گویا آنها فکر هم نمی­کردند که تا این تعداد به آنها ملحق شوند. به نسبت جمعیت کوفه، 10 هزار نفر تعداد کمی نیست. این امر یا به این دلیل است که آنها می­ترسیدند که دیگران ملحق شوند یا اینکه جوی را فراهم کرده بودند که هر کسی حساب می­کرد و می­گفت ما فقط به آنجا می­رویم و نمی­خواهیم کسی را بکشیم. لذا افرادی مانند ابن العربی که از کار یزید و عبیدالله زیاد دفاع کردند و می­گویند «اینها نمی­خواستند و ناراحت بودند و می­گفتند ای کاش ما کسی را نکشیم» ممکن است این واقعیت داشته باشد که واقعاً آمده بودند، ولی دلشان هم نمی­خواست مرتکب عملی شوند، اما چه می­شود که این مقدار تحرک از خودشان ندارند؟ همراه سیاهی لشگر می­شوند، خودشان را در سپاه عمرسعد حاضر می­کنند تا اسم آنها ثبت شود، شاید یک عده­ از روی ترس این کار را انجام دادند و پرهیز می­کردند از اینکه مستقیماً وارد جنگ شوند. یا اینکه واقعاً خواست آنها بوده است. من نمی­توانم بگویم این ماجرا خواست قلبی همه­ی آنها بوده است، ولی اینکه هزارن نفر در آنجا جمع شدند، با اینکه می­دانستند برای 70 نفر نیازی به این همه نیرو نیست، مورد سؤال است. این امر هم برمی­گردد به همان عواملی که عرض شد، که در آن جامعه چقدر مؤثر بوده اند و می­توانند طی چند روز سپاه 18 هزار نفری جناب مسلم را اینگونه از هم بپاشاند. حالا کاری با سران آنها که نامه نوشتند، نداریم. همین توده در مقابل امام جمع شدند، یک عده هم که در کوفه ساکت بودند و یک عده هم که می­توانستند یا احتمال می­رفت کاری کنند، در زندان محبوس شده بودند.    

                                            

عاشورا در فقه

عاشورا در فقه

شب اربعین شهادت سالار شهیدان ابا عبدالله الحسین می‌باشد است. بحث نگاه به عاشورا و حرکت امام حسین از منظر فقهی است. نگاه ما تاریخی، کلامی، اجتماعی و سیاسی نیست بلکه نگاهی صرفاً فقهی است که نشان می‌دهد فقها با مستندات فقهی چگونه این قضیه را تحلیل کرده‌اند.

ولادت و امامت امام جواد

ولادت و امامت امام جواد

در شام شهادت امام جواد هستیم ان شاءالله مشمول عنایت معصومین باشیم . از جمله روایاتی که در باره امام جواد نقل شده است، روایتی از امام رضا در باره ولادت امام جواد است.

مجاری علوم امامان(1)

مجاری علوم امامان(1)

ضمن تبریک ولادت حضرت امام علی بن موسی الرضا‌(ع)، سعی می‌کنم سر خط‌هایی از معارفی که پیرامون موضوع مورد بحث در احادیث آمده است را طرح کنم. عنوان بحث مجاری و منابع علوم امامان(ع) است ولی چون در سالروز ولادت علی‌بن موسی الرضا(ع) هستیم به جهاد علمی آن حضرت كه يكي از ویژگی‌های شخصیتی حضرت رضا(ع) است و اين ويژگی در میان مردم ظهور و جلوه خاصي داشت، به صورت مقدمه بحث به آن اشاره خواهم داشت.

مطالب مرتبط

مجاری علوم امامان(2)

مجاری علوم امامان(2)

در این جلسه بخش دوم مجاری علوم ائمه که مورد عنایت ویژه آنان بود و افضل از بخش اول بود بیان می‌شود البته در حد ارجاع فهرست‌گونه به روایت. خود ائمه به رغم اهميت مجاري و منابع بخش دوم از علومشان در بيان اين مجاری اشاراتی داشته‌اند. مي دانيد كه برای تفصیلی شدن اعتقادات، رجوع به این سرفصل‌ها و روايات ائمه (ع) لازم و ضروری است. قبل از پردتختن به اين روايات يك بحث فلسفی عرفاني را به عنوان مقدمه عرض مي كنم.

بررسی فلسفه قیام امام حسین علیه السلام (جلسه1)

بررسی فلسفه قیام امام حسین علیه السلام (جلسه1)

استاد محمد اسفندیاری: دربارة امام حسین کتاب‌های متعدد فارسی و عربی نوشته شده و عاشورا نگاری در طی قرون متمادی جریان داشته که یکی از این مباحث هدف از قیام امام بوده است. مسلّم است که احیای دین، اقامه عدل، ابطال باطل و... از اهداف امام بوده است چرا، که همه می‌دانند این‌ها اهداف درجه اول است و اختلافی نیست ولی آنچه محل اختلاف است اهداف درجه دوم امام است. مثلاً این که امام در حرکت از مدینه به مکه و از مکه به کوفه چه برنامه و هدفی داشته است و یا تاکت