موسسه فهیم

اندیشه سیاسی

انسان خلیفه اللهيا جانشين پيشينيان؟

بسم الله الرحمن الرحيم

انسان خلیفه اللهيا جانشين پيشينيان؟  

حجت الاسلام و المسلمین کاظم قاضی زاده

23/11/89

مقدمه                                                                   

 

آياتى در قرآن داريم كه در آن لفظ خليفه يا خلائف و خلفاء به كاربرده شده است .امّا درباره مفهوم خلافت مورد نظر در آيات اختلاف نظر است، آيا مراد جانشينى خداوند در زمين است يا جانشينى نسبت به كسانى كه قبلا بودند و هم اكنون جاى خود را به ما داده اند. به آيات نقل شده در اين زمينه توجه مى كنيم:

وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَئكَةِ إِنىّ‏ِ جَاعِلٌ فىِ الْأَرْضِ خَلِيفَةً  قَالُواْ أَ تجَْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَ نحَْنُ نُسَبِّحُ بحَِمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ  قَالَ إِنىّ‏ِ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ) (البقره: 30)

و چون پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من در زمين جانشينى خواهم گماشت»، ]فرشتگان[ گفتند: «آيا در آن كشى را مى گمارى كه در آن فساد انگيزد، و خونها بريزد؟ و حال آنكه ما با ستايش تو، ]تو را[ تنزيه مى كنيم; و به تقديست مى پردازيم.» «من چيزى مى دانم كه شما نمى دانيد.»

يَادَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فىِ الْأَرْضِ فَاحْكُم بَينْ‏َ النَّاسِ بِالحَْق‏ (ص: 26)

اى داوود، ما تو را در زمين خليفه ]و جانشين[ گردانيديم; پس ميان مردم به حقّ داورى كن،

هُوَ الَّذِى جَعَلَكمُ‏ْ خَلَئفَ فىِ الْأَرْضِ (فاطر: 39)

اوست آن كس كه شما را در اين سرزمين جانشين گردانيد.

أَمَّن يجُِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ  أَ ءِلَهٌ مَّعَ اللَّهِ  قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ (النمل: 62)

يا ]كيست[ آن كس كه درمانده را چون وى را بخواند اجابت مى كند، و گرفتارى را برطرف مى گرداند، و شما را جانشينان اين زمين قرار مى دهد؟

وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُواْ مِنكمُ‏ْ وَ عَمِلُواْ الصَّلِحَتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فىِ الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لهَُمْ دِينهَُمُ الَّذِى ارْتَضىَ‏ لهَُمْ وَ لَيُبَدِّلَنهَُّم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا  يَعْبُدُونَنىِ لَا يُشْرِكُونَ بىِ شَيًْا  وَ مَن كَفَرَ بَعْدَ ذَالِكَ فَأُوْلَئكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ (النور: 55)

خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده اند، وعده داده است كه حتماً آنان را در اين سرزمين جانشين ]خود[ قرار دهد; همان گونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند جانشين ]خود[ قرار داد، و آن دينى را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند،

مواردى نيز وجود دارد كه گرچه لفظ خلافت در آن نيست، ولى وراثت زمين و آبادانى زمين را به بندگان صالح يا مستضعف واگذار كرده است:

وَ لَقَدْ كَتَبْنَا فىِ الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِىَ الصَّلِحُونَ (الانبياء: 105)

و در حقيقت، در زبور پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد.

قَالَ مُوسىَ‏ لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُواْ بِاللَّهِ وَ اصْبرُِواْ  إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ  وَ الْعَقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ (الاعراف: 128)

موسى به قوم خود گفت: «از خدا يارى جوييد و پايدارى ورزيد، كه زمين از آن خداست; آن را به هر كس از بندگانش كه بخواهد مى دهد; و فرجام ]نيك[ براى پرهيزگاران است.»

وَ نُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلىَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُواْ فىِ الْأَرْضِ وَ نجَْعَلَهُمْ أَئمَّةً وَ نجَْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ(القصص:5)

و خواستيم بر كسانى كه در آن سرزمين فرودست شده بودند منّت نهيم و آنان را پيشوايان ]مردم [گردانيم، و ايشان را وارث ]زمين[ كنيم.

در مجموع در  آيات فوق دو بحث مطرح  است:

      الف: اين كه مراد از خلافت و وراثت خلافت از جانب خداوند و وراثت براساس اراده او است يا جانشيني ذيشينيان؟

      ب: اين كه اين خلافت و وراثت اگر خلافت الهی ثابت شود ،تشريعى است نه تكوينى؟ وهر كدام چه اقتضایی دارد؟

در نتيجه اگر خلافت تشريعي از جانب خداوند به انسان واگذار شده است لازمه آن اين است كه آنان در انجام امور مربوط به خلافت ـ كه از جمله آنها تدبير است ـ  باالمباشرة يا بالتسبيب ـ مجاز هستند.

بررسي لغوي

كلمه خليفه، خلائف و خلفاء كه در آيات قبل به كاربرده شده از كلمه خلف اشتقاق يافته است. خلف به معناى پشت در مقابل قدّام (جلو) است، كسى كه جانشين ديگرى شود و پس از او به كارهايش قيام كند خَلَف است و مصدرش خلافت،...خلافت نيابت از ديگرى است يا به جهت مرگ منوب عنه يا غيبت او و يا عجز او و يا اين كه به جهت تشريف مستخلف است، براين وجه آخر خداوند اولياء خود را خليفه خود در زمين مى كند «هو الذى جعلكم خلائف فى الارض» و خلائف جمع خليفه و خلفاء جمع خليف است.[1]

صاحب تاج العروس بين خليفة و خليف تفاوتى نمى بيند و آن را به معناى سلطان اعظم مى آورد و تاء آن را براى نقل يا براى مبالغه مى داند،[2] زجاج نيز مى گويد: جايز است كه امامان را خلفاء الله در زمين بدانيم چرا كه خدا خود مى فرمايد يا داود انا جعلناك خليفة فى الارض.[3] فيومى نيز خليفه را هم به معناى فاعل و هم به معناى مفعول مى داند، خليفه به معناى سلطان اعظم به اعتبار اين كه خلف قبلى است، مى تواند فاعل باشد يعنى بعد از او آمده است و ممكن است به معناى مفعول باشد آن جا كه خدا او را قرار داده و در حقيقت پس از ديگرى آورده شده است.[4] وى در اين كه مى شود خليفه را در غير از آدم و داود (كه به طور خاص خلافت الهى آنان بيان شده) بكار برد دو قول را نقل كرده و خود با تعميم خلافت موافق است.[5] طريحى نيز ضمن موافقت با ديگران در مفهوم واژه خلف مفاد آيه «وجعلناكم خلائف فى الارض(الاحزاب:53)» را جانشينى بعضى از بعضى ديگر دانسته است، ولى در دو آيه اى كه كلمه خليفه درباره آدم و داود بكار برده شده آن را عرفاً داراى دو معنا مى داند، يكى اين كه كسى جانشين ديگرى از پيامبران است و يا اين كه از ناحيه ديگرى فرمانروايى و تدبير امور مى كند.[6]

بررسي تحليلي أيات

به نظر مى رسد درباره حضرت داود ترديدى نباشد كه مراد از خلافت، خلافت تشريعى و منصب قضائى و حكومى براى داود است و مفاد آيه جعل فرمان روايى است و به همين دليل پس از آن به "فاى" تفريع آمده است: فاحكم بين الناس بالحق(ص: 26) و به همين دليل بعضى كه بدنبال غير سياسى جلوه دادن مفاهيمى چون خلافت در قرآن هستند، در اين مورد به قضيه شخصيه بودن و يا به معناى رسالت بودن آن اشاره كرده اند.[7] در مقابل نيز طبرى در دو روايتى كه ذكر كرده است خلافت را به معناى حاكميت و مالكيت و فرمان روايى زمين دانسته است.[8]

علامه طباطبايى نيز درباره داود آورده است:

ظاهر خلافت خلافة الله است. پس با آنچه در آيه و اذ قال ربك للملائكه انى جاعل فى الارض خليفة (البقره:30) آمده است منطبق است. از شأن خلافت است كه خليفه با اوصاف و كارهايش از كسى كه او را جانشينى كرده است حكايت كند. پس خليفة الله در زمين بايد كه به اخلاق خدايى متخلق شود، آنچه خدا اراده مى كند اراده نمايد و انجام دهد و قضاء الهى را بانجام رساند و از راه خدايى تجاوز نكند. به همين جهت فاحكم بين الناس بالحق را بر آن متفرع كرده است.[9]

ولى روشن است كه آيه سوره «ص» تنها در شأن داود است و نصب الهى داود را مى رساند0

  درباره حضرت آدم نسبت به اين كه مراد از جعل خلافت در زمين چيست اختلاف است.

 شيخ طوسى در معانى تفسير شش گانه 1 ـ خلافت و جانشينى از گذشتگان 2 ـ جانشينى آدم و ذريه او از ملائكة 3 ـ جانشينى از اجنّه 4 ـ جانشينى بعضى از اولاد آدم از بعضى ديگر 5 ـ جانشينى از خداوند در حكم كردن به حق ميان مردم (در حق آدم و فرزندان او) 6 ـ جانشينى در روياندن زمين و درختها و راه انداختن چشمه ها اشاره كرده است و معناى پنجم را به ابن مسعود نسبت داده است.[10]

قرطبى نيز ضمن ذكر بعضى از معانى، خلافت را به معناى جانشينى خداوند در احكام و اوامر و نصب امامت گرفته است و اين آيه را به منزله اصل در نصب امام و خليفه مطاع دانسته است.[11]

علامه طباطبايى نيز با استفاده از سياق آيه و اعتراض ملائكه اين گونه مى بيند كه مراد از خلافت جانشينى خداست، نه جانشينى موجودات زمينى ديگر; چرا كه پاسخ خداوند به اين كه من به آدم اسماء را آموخته ام تناسبى يا جانشينى ديگران ندارد و اين خلافت اختصاص به آدم ندارد و به ذريه او نيز تسرى مى يابد. آن گاه مرحوم علامه طباطبايى آيات ديگر پيش گفته (الاعراف: 69، يونس: 14 و النحل: 62) را به عنوان مؤيد عموم خلافت ذكر مى كند.[12]

بنظر مى رسد مفهوم خلافت در آيات ذكر شده خليفة الله باشد، حتى در مورد آياتى چون ذكر خلافت بعد از قوم هود و قوم عاد (الاعراف 69 و 74); چرا كه اگر خلافت به معناى جانشينى انسانهايى نسبت به انسانهاى ديگر باشد، اين خلافت نكته اى در ياد كرد او نيست و اهميتى ندارد كه بر آن تأكيد شود.[13] همين نكته بود كه ملائكه را به اعتراض واداشت كه ما اهل تسبيح و تقديس هستيم، چرا ديگران را خليفه خود مى گردانيد. نكته ديگر اين كه مراد از انى جاعل فى الارض خليفه مفهومى اعم است، چرا كه آدم شخصاً اهل فساد و خونريزى نبود، اين نسل آدم بودند كه درميان آنان افرادى خونريز و مفسد پديد آمد. از سوى ديگر مى توان گفت در اين آيه مستخلف عنه مسكوت گذارده شده است و ظاهر كلامى كه مسافر هنگام سفر و يا سلطان در هنگام امر كردن بگويد: من در مملكت خليفه قرار دادم، اين است كه كسى را خليفه خود قرار داده است.[14]

پس آنچه آية الله مصباح يزدى آورده اند كه: «بسيارى از آياتى كه دلالت برخلافت انسانها دارد و در آنها مشتقات خلافت و استخلاف استعمال شده است دال بر خلافت تكوينى انسانهايى از انسانهاى ديگر است نه خلافت تشريعى انسان از خداوند».[15] سخنى ناصواب است و با تفسير بزرگان اهل تفسير منافات دارد.

حال اگر مفهوم خلافت را جانشينى خداوند در زمين بدانيم و آيات ياد شده بويژه آيه سوره مباركه بقره را دال بر خلافت انسان بر زمين ببينم، اين سئوال مطرح است كه اين خلافت تكويني است يا تشريعي و چه نتیجه ای از آن حاصل مى شود؟"  در تقريب دلالت آيه بر خلافت تشريعي و لازمه أن دو تقریب از معاصرین وجود دارد ؛اول:

 

لازمه اطلاق خلافت از خداوند در زمين آن است كه انسان در تصرف تكوينى و تشريعى برزمين مجاز باشد تصرف تكوينى با احياء و رويش زمين و تصرف تشريعى با حكومت كردن برزمين است.[16]

و به تقريبى ديگر:

اگر خلافت صفت مردم يا جامعه باشد، پس اين آيات اشاره دارد كه رهبرى از طريق انتخابات برگزيده مى شود; چرا كه معناى خلافت عمومى مردم آن است كه خود برخود حكم برانند و اين راهى جز انتخابات ندارد.[17]

ولى در مقابل اشكال زير طرح گرديده است.

اگر به يك معنا همه مردم خليفة الله باشند باز نمى توان گفت كه مراد از خلافت حكومت است. زيرا اگر منظور از حاكم بودن هر انسان حكومت اوست بر خودش، چنين امرى لغو است و اگر منظور حكومت اوست بر ديگران، نتيجه اش اين مى شود كه همه آدميان بر همه آدميان حاكم باشند، جانشينى خداى متعال در آباد كردن زمين يا جانشينى او در مختار بودن و داشتن اراده آزاد است و آن جا كه استخلاف در زمين به معناى حكومت و فرمان روايى آمده از آغاز دايره آن محدود و مشخص شده است و شامل همه انسانها نمى شود.[18]

بنظر مى رسد نويسنده پيش گفته گمان كرده است كه مقصود از خلافت انسان بر روى زمين آن است كه انسانهاى ناصالح به رهبرى برگزيده شوند ولذا ايشان در ادامه سخن خود يكى از آيات استخلاف را آورده است و ضمن تأييد ضمنى مفهوم تشريعى استخلاف از جانب خداوند موضوع آن را «الذين آمنوا و عملوا الصالحات» دانسته است[19]

در حالى كه  هرگز مقصود آن نيست كه افراد ناصالح و بى ايمان خليفه خداوند بر روى زمين باشند ولي همه انسانها كه نشانى از خلافت الهى را دارند (حداقل شأن اختيار و اراده) تلاش مى كنند به عنوان مظهرى از خلافت اللّه براى حاكميت جامعه رهبرى اصلح را برگزينند كه ضوابط دينى را نيز دارا باشد.

از اين روى انصراف استخلاف انسان به مسايل مربوط به آبادانى زمين و...صحيح نيست و به نظر مى رسد در زمان فقد نص مى توان خلافت الهى انسان را مبناى مشروعيت حكومت الهى ـ مردمى دانست.

شهيدأيه الله سيد محمدباقر صدر در يكى از آخرين كتابهاى خود مى نويسد:

خداوند انسان را خليفه خود در زمين قرار داده است، اداره جامعه انسانى، سياست و تدبير امور آن از شئون خلافت الهى انسان است. به عبارت ديگر انسان به عنوان جانشين خداوند حاكم بر سرنوشت خود شده است، قرآن كريم اين خلافت را امانت الهى معرفى كرده است.[20]انسان موظف است اين امانت را آنچنان كه خداوند مى خواهد به كارگيرد. لذا حق ندارد آن را براساس هوسها و منافع شخصى استعمال كند، طبيعت استخلاف الهى اقتضا مى كند كه انسان در زمين به حق و عدالت حكم كند و مصالح نوع انسانى را با تطبيق احكام الهى بر بندگان و سرزمين او ادا نمايد. انسان در برابر خداوند مسئول است و براى اداى اين مسئوليت آزاد آفريده شده است.[21]

آية الله طالقانى نيز در كتاب اسلام و مالكيت با اشاره به آياتى از جمله: ثم جعلناكم خلائف فى الارض (يونس: 14)،مال را مال الله و انسان را خليفة الله مى بيند، خلافت را براى همه انسانها دانسته و حاكم را وكيل و نايب جمع در انجام امور مى شناسد.[22]

البته آياتى كه وراثت زمين را براى صالحان مى داند امكان دارد اشاره به مفهومى خاص باشد و به دوران موفور السرور حكومت حضرت صاحب الامر اشاره داشته باشد. بويژه آن كه در رواياتى نيز بر دوران حكومت امام زمان (عج) تطببيق گرديده است.[23] البته اگر اين را از مصاديق جرى و تطبيق بدانيم عموميت آيه به حال خود باقى مى ماند.

در هر صورت ضميمه كردن آيات پيش گفته در باب خلافت انسان بر روى زمين، وراثت صالحان نسبه زمين و اراده الهى در اين زمينه نسبت به مشروعيت حكومت فرد صالح منطبق بر ضوابط قرآنى كه برخاسته از مردم باشد كافى است. قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران در اصل 56 با اين نظريه سازگار است.

اصل 56: حاكميت مطلق برجهان و انسان از آن خدا است ]اشاره به سيادت مطلق الهى [و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعى خويش حاكم ساخته است، هيچ كس نمى تواند اين حق الهى را از انسان سلب كند يا در خدمت منافع فرد يا گروهى قرار دهد وملت اين حق خداداد را از طرقى كه در اصول بعد مى آيد اعمال مى كند.

 

 


[1]. راغب اصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص 162.

[2]. سيد محمد زبيدى، تاج العروس، به تحقيق دكتر عبدالفتاح الحلو، دارالهدايه للطباعة والنشر، 1406 هـ / 1986 م، ج 23، ص 264.

[3]. پيشين، ص 264 ـ 265.

[4]. احمد فيوّمى، المصباح المنير، چاپ دوم، قم، دارالهجرة، 1414ق. ج 1، ص 178.

[5]. پيشين.

[6]. فخرالدين طريحى، مجمع البحرين، قم، مؤسسه بعثت، 1414 ق، ج 1، ص 540 ـ 541.

[7]. ر.ك: الصادق البلعيد، القرآن و التشريع، ص 234. وى در اين باره مى نويسد: كلمه خليفه گرچه در فقه سنتى زياد استعمال مى شود و داراى بار سياسى زيادى گشته است و مفهوم كليدى انديشه سياسى سنتى از قرن هفتم تا به حال شده است، ولى تنها دوبار در قرآن آمده و درمعناى سياسى هم استعمال نشده است. يكى در آيه 30 سوره بقره درباره حضرت آدم كه اشاره به شخص دارد و نه به يك مفهوم كلى. و ديگر در آيه 38 سوره ص كه اشاره به صفت واضحى براى داود پيامبر الهى دارد و به ويژگى هاى او ارتباط دارد، پس خلافت معناى ضيق دارد و رابطه خدا و رسولش را كه همان نبوت و رسالت است بيان مى كند و هيچ ربطى به معناى دنيوى ندارد. دكتر مهدى حائرى نيز مى نويسد: خليفه در قرآن دو معنا دارد: يكى به معناى مظهر و نشانه و ديگرى به معناى نماينده تام الاختيار است و معناى تاريخى آن يك پديده دنيايى و غير الهى است كه مردم با كسانى بيعت مى كنند، اين معنا ربطى به ولايت ندارد. حكمت و حكومت، ص 179.

[8]. ابن جرير طبرى، تفسير طبرى، ج 12 ص 180.

[9]. سيد محمد حسين طباطبايى، الميزان فى تفسير القرآن، ج17، ص 194 ـ 195.

[10]. محمد بن حسن طوسى، التبيان فى تفسير القرآن، ج 1 ص 131.

[11]. قرطبى انصارى، الجامع لاحكام القرآن، ج1، ص264.

[12]. ر.ك: سيد محمد حسين طباطبائى، الميزان فى تفسير القرآن، ج 1، ص 116.

[13]. ر.ك: سيد كاظم حائرى، الامامة و قيادة المجتمع، چاپ اول، قم، مؤلف، 1416 هـ / 1995 ق، ص45.

[14]. ر.ك: سيد مصطفى خمينى، تفسيرالقرآن الكريم، اوّل، تهران مؤسسه عروج، 1376، ج5، ص227.

[15] ر.ك: محمد تقى مصباح يزدى، حقوق و سياست در قرآن، ص222.

[16]. حسينعلى منتظرى، داراسات فى ولاية الفقيه، ج1، ص 1 ـ 5.

[17]. ر.ك: سيدكاظم حائرى، همان، ص 48.

[18]. ر.ك: محمد تقى مصباح يزدى، همان، ص 224.

[19]. ر.ك: همان، ص 224، اشاره به آيه 55 سوره نور.

[20]. سيد محمدباقر صدر، الاسلام يقود الحيوة، ص 9، 13 ـ 23.

[21]. سيد محمد باقر صدر، الاسلام يقود الحيوة، ص 9، 13 ـ 23.

[22]. ر.ك: اسلام و مالكيت ص 144 به نقل از مقالات دين و حكومت ص 401.

[23]. در معانى الاخبارهاى آمده است به نقل از امام صادق عليه السلام كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به على وحسن و حسين عليهم السلام نگاه كرد و گريه كرد و فرمود: شما بعد از من مستضعفون هستيد، مفضل از امام پرسيد: چه معنايى دارد؟ امام صادق (عليه السلام) فرمود معنايش آن است كه شما ائمه بعد از من هستيد، خداى فرمايد: و نريد ان نمن على الذين...، پس اين آيه تا روز قيامت در ما جريان دارد. ر.ك: الميزان ج16، ص 14.